<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ستاد یادواره شهید مرحمت بالازاده</title>
	<atom:link href="http://balazadeh.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://balazadeh.ir</link>
	<description>ستاد یادواره شهید مرحمت بالازاده</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Dec 2011 06:23:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/468</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/468#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 06:15:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shokri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=468</guid>
		<description><![CDATA[روحانی شهید نادر دیرین شهید نادر دیرین در تاریخ ۱۵ مراداد ماه سال ۱۳۴۱ در شهر اردبیل دیده به جهان گشود و  پس از سالها حضور در جبهه های حق علیه باطل، سرانجام درروزسی‌ام اسفندماه سال ۱۳۶۶ در عملیات بین المقدس۲ منطقه ماووت به فیض شهادت نائل آمد. مزار این شهید بزرگوار هم اکنون در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"><strong>روحانی شهید نادر دیرین</strong></span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="RTL"><strong>شهید نادر دیرین در تاریخ ۱۵ مراداد ماه سال ۱۳۴۱ در شهر اردبیل دیده به جهان گشود و  پس از سالها حضور در جبهه های حق علیه باطل، سرانجام</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="RTL"><strong> درروزسی‌ام اسفندماه سال ۱۳۶۶ در عملیات بین المقدس۲ منطقه ماووت به فیض شهادت نائل آمد. مزار این شهید بزرگوار هم اکنون در آرامستان</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="RTL"><strong> شهدای بهشت فاطمه اردبیل واقع است. </strong></h4>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>موقع شهادت ایشان مسئولیت معاونت فرمانده گردان امام سجاد (ع) را به عهده داشت.</strong></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/dirin-1312090466.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-469" title="dirin-1312090466" src="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/dirin-1312090466-232x300.jpg" alt="" width="214" height="277" /></a><strong></strong></p>
<h4 dir="RTL"><strong>مناجات زیر بخشی از دست‌نوشته های شهید دیرین است که در آن به راز و نیاز با معبود خویش پرداخته است.</strong></h4>
<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>خدایا! از </strong></em></span><span style="color: #ff0000;"><em><strong>گناهی</strong></em></span><span style="color: #008080;"><em><strong> که حجاب اکبر شود، به تو پناه می برم.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>خدایا! چنان حالی را عنایت فرما که از همه چیز بگریزیم و به تو روی آوریم.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>خدایا! روح و قلوب مومنین، ای عزیز عابدان و ای جانان عاشقان، قلبی ده که از آن چشمه‌ای باز شود تا چشم دل را از زنگارها شسته و موجب دیدار تو گردد.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>الهی! دلی دِه که در آن آهی سوزان باشد و فریادگر خالقش باشد و در آن جز محبت تو چیزی نباشد.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>خدایا! برسان ما را به آن جایی که باید برسیم و از گناهانمان درگذر تا لایق رسیدن بدانجا شویم.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong>آری، بهشت و کمال‌طلبی، بهایی سنگین لازم دارد. باید به دنیا پشت پا زد و هر چیزی را که از خدا باز می‌دارد، بیرون ریخت تا روزنه نور الهی در قلب انسان منور شود، سراسر نور می‌شود و تابش نور خدایی، همه چیز انسان را فروزان می کند.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #008080;"><em><strong><span style="color: #008000;">حیات</span> و ممات انسان نیز نور می‌شود و موجب هدایت به سوی کمال مطلق و به سوی بهشت و آرزوی حقیقی‌اش می‌شود.در یک کلمه می‌شود گفت که: آدمی، بواسطه امتحان، جلوه خدایی می‌یابد و با تحمل مشقت‌ها و زحمت‌ها رشد می ‌کند و با گذشتن از فرازها و نشیبها، کمال خویش را می‌یابد.   </strong></em></span><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/468/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/462</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/462#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 06:06:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shokri</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=462</guid>
		<description><![CDATA[کبوتر حرم نام: شفیع   نام خانوادگی: حلیمی اصل    نام پدر: امین الله   تاریخ تولد: ۶/۱/۴۲      محل تولد: اردبیل  شغل: طلبه   محل شهادت: کربلای۴- شلمچه    تاریخ شهادت: ۴/۱۲/۶۴      سن شهادت: ۲۲ سالگی   محل دفن: گلزار شهدای غریبان   ششم فروردین سال ۴۲( همان سال تاریخی انقلاب) یکی دیگر از بسیجیان خمینی(ره) در دارلارشاد اردبیل قدم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" align="center"><strong>کبوتر حرم</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>نام: شفیع   نام خانوادگی: حلیمی اصل    نام پدر: امین الله   تاریخ تولد: ۶/۱/۴۲      محل تولد: اردبیل  شغل: طلبه   محل شهادت: کربلای۴- شلمچه    تاریخ شهادت: ۴/۱۲/۶۴      سن شهادت: ۲۲ سالگی   محل دفن: گلزار شهدای غریبان</strong></p>
<p> <a href="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/fathi-13120054101.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-464" title="fathi-1312005410" src="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/fathi-13120054101-212x300.jpg" alt="" width="212" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">ششم فروردین سال ۴۲( همان سال تاریخی انقلاب) یکی دیگر از بسیجیان خمینی(ره) در دارلارشاد اردبیل قدم به عرصه هستی گذاشت و ناله های کودکانه اش خنده بر لبان منتظران قدم مبارکش نشاند.</p>
<p dir="RTL">او در خانواده ای متولد شد که در شهر به علم و تقوا محشور بوده، در کارهای خیر، پیشقدم بودند.</p>
<p dir="RTL">حجت الاسلام حلیمی اصل، پدربزرگ شفیع، از علمای محشور و امام جماعت مسجد عالی قاپوی اردبیل بود.</p>
<p dir="RTL">دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را طی کرده و با بهترین معدل، دیپلم خود را در رشته تجربی اخذ کرد.</p>
<p dir="RTL">از همان سن کودکی مسجد نواب صفوی، خانه دومش بود و شبها می توانستی صدای الله اکبرش را از بلندگوهای مسجد بشنوی!</p>
<p dir="RTL">با شروع مبارزات انقلاب، با اینکه سن کمی داشت اما از فعالان راهپیمایی و تظاهرات مردم بر علیه طاغوت زمان بود.</p>
<p dir="RTL"> روحیه خستگی ناپذیری داشت و مثل موجی بود که برای رسیدن به اهداف مقدسش آرام و قراری نداشت.</p>
<p dir="RTL">پس از پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷ به رغم قبولی در دانشگاه؛ به خاطر حضور در جبهه، هرگز نتوانست به ادامه تحصیل بپردازد.</p>
<p dir="RTL">بعدها تصمیم گرفت تا در مکتب جعفری تحصیل نماید که پس از کسب دروس مقدماتی، برای تحصیل علوم حوزوی به «قم» اعزام شد.</p>
<p dir="RTL">شفیع در طول دوران حیات، با تن دادن به ریاضت های گوناگون شرعی، همواره در صدد خودسازی بود.</p>
<p dir="RTL">او اغلب روزها در جبهه، یا روزه دار بود، یا با حداقل جیره غذایی و آب (در هوای گرم و سوزان خوزستان) روزش را سپری می کرد.</p>
<p dir="RTL">نماز شب شفیع، نماز ویژه ای بود. نماز شب را به سیره و سنت رسول الله (ص) می خواند؛ بدین ترتیب، که پس از اقامه نماز اول، می خوابید و بعد از خوابی کوتاه، نماز دوم را میخواند و&#8230;.</p>
<p dir="RTL">شب زنده داری، قرائت قرآن و مناجات ها و ناله های شبانه شفیع، هنوز هم در ذهن و یاد یارانش و همچنین پدر و مادرش طنین انداز است.</p>
<p dir="RTL">مادرش می گوید: یک بار وارد حیاط شدم، دیدم شفیع گوشه ای نشسته و گریه می کند. نشسته و از او پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟ گفت: از خدا شرمنده ام. قدم در راهی گذاشته ام که لیاقت و شایستگی آن را در خود نمی بینم. از حرف او بغضم گرفت. اما او خندید و گفت: من تصمیم گرفته ام که تا جان در بدن دارم در جبهه ها حضور پیدا کنم. اگر خدا بخواهد شهید می شوم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">امام رضایی بود. هر وقت از جبهه می اومد، حتما به پابوس امام رضا(ع) می رفت؛ او دلش را به پنجره فولاد امام رضا (ع) گره زده بود.</p>
<p dir="RTL">قناعت و آراستگی در زندگی ایشان حرف اول را می زد. در همه چیز صرفه جویی می کرد و لباسهایش همیشه تمیز و قیافه اش همواره مرتب بود.</p>
<p dir="RTL">شهید پرور بود. یعنی خیلی ها رو  از این رو به اون رو کرده بود. خیلی از اونایی که به مقام شهادت نائل شدند، از منبر و نفس مسیحایی او، خود را می ساختند.</p>
<p dir="RTL">او همواره در جبهه بود، اما اوقاتی هم که به مرخصی می آمد، مشغول جهاد در جبهه فرهنگی میشد. در محله نواب صفوی، فرمانده پایگاه بسیج بود. کلاسهای فرهنگی، آموزشی و فرهنگی ویژه ای برای کودکان و نوجوانان برگزار میکرد. در برگزاری مراسمات و محافل معنوی شهر اردبیل جزو پیشگامان بود.</p>
<p dir="RTL">به خاطر استعدادهای ویژه ای که داشت، علاوه بر روحانی گردان در جاهای مختلفی در منطقه مشغول بود، که آخرینش فرماندهی گردان تخریب لشکر ۳۱ عاشورا بود.</p>
<p dir="RTL">او یک رزمنده عادی نبود؛ بلکه علاوه بر رزم آوری، روحانی گردان تخریب نیز بود و معلم اخلاق خیلی از رزمنده ها!</p>
<p dir="RTL">عاشق شهادت بود، اما می گفت: « هنوز زمان وصال فرا نرسیده است.»</p>
<p dir="RTL">علی آقا<sup>۱</sup>، از همرزمان شهید، می گوید: من که خیلی باهاش صمیمی بودم، روزی بهش گفتم تو که خودت شهید پروری و خیلی ها از زیر دست تو رد شده و شهید می شن، چرا تا حالا شهید نشدی؟ من می دونم تو لیاقتش رو داری؟» در جواب گفت:« علی آقا! شهادت من انگار دست خودمه! هروقت از خدا بخوام منو پیش خودش می بره!» (بله! آنها آنقدر به خدا تقرب یافته بودند که گویی در همین دنیا هم به وصال خویش رسیده بودند.)</p>
<p dir="RTL"> پدرش که شیرینی فروشی اش برای رزمنده ها خاطره است، نقل می کند: « من در آن موقع مغازه شیرینی فروشی داشتم. <strong>شفیع هر موقع که می آمد، هنگام رفتن یکی دو بسته از شیرینی ها را به جبهه برای رزمندگان می برد. دفعه آخر چند بسته اضافه برداشت! گفتم: این همه را برای چه می خواهی؟ گفت: احساس می کنم این آخرین باری است که به اردبیل بر می گردم!</strong></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">رفقایش یکی یکی کم می شدند، یعنی به اصطلاح آسمونی می شدند. شفیع نیز کم کم بیقرار می شد. بیقرار رفقایی که قرارش را می ربودند. مثل مرغ در قفسی بود که هی پر و بالش رو به قفس می زد و منتظر بود که تا از قفس تن آزاد بشه.(روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم) دیگه باید می رفت. نور بالا بودنش رو می شد به عیان دید.</p>
<p dir="RTL">روز وصال شفیع فرا رسیده بود. این را دیگر همه می دانستند. نماز جماعت را که همه به امام جماعتی او خواندند، یکی یکی با همه دست داده و حلالیت می خواست.</p>
<p dir="RTL">او دوبار بر اثر موج انفجار و اصابت پره های قایق مجروح شده بود اما چهارم دی ماه ۶۵، عملیات کربلای ۴، در زمین مقدس شلمچه ( که قدمگاه امام رضا (ع) است ) به آرزوی دیرینه اش که« شهادت؛معراج آسمانی» بود، نایل گردید.</p>
<p dir="RTL"> او از همه حلالیت خواسته بود اما در به در دنبال علی آقا می گشت؛ آخه فقط او مانده بود.« کنار یکی از نهرهای منشعب اروند کنار بودم. یه دفعه نگاهم به شفیع افتاد. تا منو دید کلی شاکی شد که بابا تو کجایی؟! دو ساعته دارم دنبالت میگردم! با همه خداحافظی کردم. فقط تو موندی! مثل مسافری بود که باید زود به پروازش می رسید. همدیگر رو بغل کردیم. خیلی دل کندن برام سخت بود. اما اون باید می رفت. چند قدم نرفته بود که جلوی چشمام خمپاره ای خورد و&#8230;»     ( طوبی لهم)</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">همه شما رو مهمون خاطره ای زیبا با عنوان « آرزو» می کنم. دعا یادتون نره!</p>
<p dir="RTL">« چند روزی می شد که اوضاع خط آرام شده بود. شب بود و با بچه ها در چادر نشسته بودیم و از هر دری سخن می راندیم. هرکسی از خودش می گفت، از خانواده اش، شهرش، آرزوهایش و خاطراتش.</p>
<p dir="RTL">گاه با شنیدن خاطره ای شیرین، صدای خنده‌مان بلند می شد و زمانی دیگر با شنیدن خاطره ای تلخ، حزن و اندوه بر چهره مان فرو می نشست. شفیع مثل همیشه آرام و ساکت در جمع ما نشسته بود و گوش می داد. صحبت از آرزوها بود و هرکس جدی و یا به شوخی یکی از آرزوهای خودش را بیان می کرد. نوبت به شفیع رسید. همه منتظر شنیدن آرزوی شفیع بودیم. نگاههای کنجکاو ما بر چهره آرام و متبسم او دوخته شده بود.« من همیشه آرزو داشتم که از اولاد پیامبر محسوب می شدم.»</p>
<p dir="RTL">اشک در چشمان شفیع حلقه زده بود. سرش را پایین انداخت و از چادر خارج شد و سکوتی سنگین چادر را فراگرفت. نگاه های متعجب مان در همدیگر گره خورد:«آرزوهای شفیع هم با همه فرق می کرد.»</p>
<p dir="RTL">فردا صبح، یکی از رزمندگان که حرفش برای همه ما حجت بود و مورد قبول، در حالی که از خوشحالی و شعف سر از پا نمی شناخت، با حیرت و تعجب برای همه مان تعریف می کرد که شب در خواب پیامبر را دیده است که با اشاره به شفیع می گوید:« بروید و به او بگویید که از فرزندان ماست.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/462/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شرایط بسیجی بودن در مکتب انقلاب اسلامی در دست‌نوشته‌ی روحانی شهید شفیع حلیمی‌اصل</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/457</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/457#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 05:29:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shokri</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=457</guid>
		<description><![CDATA[  داشتن روحیه عمل و علاقه خاص به تابعیت اسلام و رایطه مستقیم عمل و عقیده پاک و الهی.   داشتن نهایت صبر و استقامت و عدم تزلزل از  حالات پایداری، توام با دوراندیشی و توکل به خداوند متعال.    همیشه انتظار شهادت و فراموش کردن جسم و جان در راه هدف.    نیت، عمل، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" align="center"><strong><br />
</strong></p>
<ul>
<li><strong>  </strong><strong>داشتن روحیه عمل و علاقه خاص به تابعیت اسلام و رایطه مستقیم عمل و عقیده پاک و الهی.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>  </strong><strong>داشتن نهایت صبر و استقامت و عدم تزلزل از  حالات پایداری، توام با دوراندیشی و توکل به خداوند متعال.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>   </strong><strong>همیشه انتظار شهادت و فراموش کردن جسم و جان در راه هدف.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>   </strong><strong>نیت، عمل، توجه، محبت صد در صد خالص برای خداوند، و انزجار کامل از شرک  خفیف و علنی.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>    </strong><strong>چشم پوشیدن از امور دنیوی در مظاهر مالی و مقامی.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>    </strong><strong>نهایت عشق و سوختن بی‌قرار از عشق خداوند تبارک و تعالی که یاد او، مناجات با او، تسکین دل گردد.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>    </strong><strong>داشتن مهر و محبت و صمیمیت توام با سکوت ملکوتی و با نگاه جذاب به کشور و مسلمانان و برادران دینی خود.</strong><strong></strong></li>
</ul>
<ul>
<li><strong>     </strong><strong>خدمت شایان به پدر و مادر و خانواده.</strong></li>
</ul>
<div id="attachment_458" class="wp-caption aligncenter" style="width: 222px"><a href="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/fathi-1312005410.jpg"><img class="size-medium wp-image-458" title="fathi-1312005410" src="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/fathi-1312005410-212x300.jpg" alt="" width="212" height="300" /></a><p class="wp-caption-text">شهید محمد رحیم فتحی</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/457/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فدائی ولایت(سردار شهید مرنضی فخرزاده)</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/445</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/445#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Dec 2011 14:17:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shokri</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>
		<category><![CDATA[سردار-شهید-مرتضی-فخرزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=445</guid>
		<description><![CDATA[روز ۲۶ دیماه ۸۸،‌پای عکس شهیدی نشسته ام که از تورق خاطراتش شرمنده شده ام. می خوام قلم بردارم و از سیره و خاطرات و رشادتهایش بگویم. اما راستش رو بخواهین رویم نمیشود.خنده مستانه او مرا راضی می کند که باز جسارتی دیگر بکنم و بار دیگر چهره از غربت یک آسمانی دیگر بزدایم.  یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_446" class="wp-caption alignnone" style="width: 155px"><a href="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/1557238KAKA033.jpg"><img class="size-medium wp-image-446" title="سردار شهید مرتضی فخرزاده" src="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/12/1557238KAKA033-213x300.jpg" alt="فخرزاده" width="145" height="207" /></a><p class="wp-caption-text">سردار شهید مرتضی فخرزاده</p></div>
<p dir="RTL">روز ۲۶ دیماه ۸۸،‌پای عکس شهیدی نشسته ام که از تورق خاطراتش شرمنده شده ام. می خوام قلم بردارم و از سیره و خاطرات و رشادتهایش بگویم. اما راستش رو بخواهین رویم نمیشود.خنده مستانه او مرا راضی می کند که باز جسارتی دیگر بکنم و بار دیگر چهره از غربت یک آسمانی دیگر بزدایم.  یا علی</p>
<p dir="RTL">نهم فروردین ماه سال ۱۳۳۴(درست هشت سال قبل از سال ۱۳۴۲) زمانی که همه لباس عید بر تن داشتند، فرزندی زیبا عید آن سال را طراوتی دیگر داد و شادی خانواده اش را دو چندان کرد.</p>
<p dir="RTL">پدر گرامیش قرآن و نمازر ا به ایشان یاد داد تا حق معلمی را هم به حق پدری اضافه نماید.</p>
<p dir="RTL">از همان سه ،‌چهار سالگی کبوتر مسجد شده بود.باظرف پرآب جلوی مسجد را اب و جارو میکرد و از اینکه مسجدکمی کثیف باشد،‌ دل آزرده می شد.</p>
<p dir="RTL">تا چهارم ابتدائی را در روستای مارلیان گذراند تا از قافله علم عقب نماند.</p>
<p dir="RTL">او برای کمک به پدر از اوان نوجوانی روزها مشغول فرشبافی شد و شبها را مدرسه می رفت.</p>
<p dir="RTL">رحلت پدرش،‌مسئولیت او را زیاد می کرد و برای تامین معاش خانواده ناچار به ترک تحصیل شد.</p>
<p dir="RTL">برای معافیت از سربازی اسمش جزء معاف شدگان در آمد تا بیشتر در خدمت خانواده و انقلاب باشد.</p>
<p dir="RTL">او نیز همچون سن وسالانش،‌حالا دیگر همان جوانانی پرورش یافته بودند که امام خمینی،‌وعده اش را داده بود.</p>
<p dir="RTL">پخش اعلامیه حضرت امام،شرکت در راهپیمائی ها و تشویق جوانان و دوستان برای مشارکت در مبارزات انقلابی از جمله کارهایش بود.</p>
<p dir="RTL">او با تاسیس حسینیه زادگاهش هیات عزاداری را تشکیل داد تا زیر خیمه حسینی جوانان را آماده کند.</p>
<p dir="RTL">محرم ۵۶ بود. حسینیه ای نوبنیاد در محله آقامرتضی بود که نیاز به تجهیز داشت. با حضور آقا مرتضی همه چیز برای عزاداری محرم آماده شد.</p>
<p dir="RTL">شاه دوستانی هماهنگ کرده بودند که حتما آخر مجلس شاه ملعون را دعا کنند. آقا مرتضی سیم برق را می کشد و صدای بلندگو قطع می شود و نقشه آنها به هم می ریزد.</p>
<p dir="RTL">ساواک او را در حالیکه با صدای بلند علیه شاه ،‌شعار می داد،‌دستگیر و روانه زندان می کنند.</p>
<p dir="RTL">همه فکر می کردند که حتما با اقداماتی که علیه شاه، انجام داده اعدام میشود ولی مصلحت خدا این بود که بماند. او با وساطت آیت ا&#8230; مروج (که بعدا محافظ مسئول بیت ایشان میشود) و یکی از بستگانش آزاد می شود.</p>
<p dir="RTL">او در حالی به خانه رسید که صورتش خونی و باد کرده بود. در زندان گفته بودند که به امام خمینی(قدس سره) توهین کند و او سرباز زده بودو گفته بود که «اگر مرا بکشد این کا را نخواهم کرد» و او را هرچه توان داشت،‌زده بودند.</p>
<p dir="RTL">بعد از انقلاب بود. می خواستند از همان درجه داری که او را لو داده بود،‌ انتقام بگیرند. او از حقش گذشت تا به همه درس عغو و گذشت بدهد.</p>
<p dir="RTL">بعد از پیروزی انقلاب،‌در محله خود،‌انجمن اسلامی شهید رجائی و سال ۵۹ پایگاه مقاومت بسیج را راه اندازی کرد.</p>
<p dir="RTL">او با برگزاری کلاسهای آموزش قرآن و اصول عقاید ، اردوهای شبانه و آموزش نظامی جوانان را برای اعزام به جبهه ها آماده می کرد.</p>
<p dir="RTL">از طرف سپاه،‌ برای پیوستن به قافله پاسداران انقلاب دعوت شد. ایشان ابتدا در واحد عملیات و سپس به عنوان مسئول حفاظت اطلاعات بیت و شخص نماینده ولی فقیه در اردبیل مشغول به کار شدند.</p>
<p dir="RTL">روزهایش بیت بود و شبها هم پایگاه بسیج بود.</p>
<p dir="RTL">به خاطر پست حساسی که ایشان داشتند،‌مانع حضور او در جبهه ها می شدند.  ول او عاشق جبهه بود و ازهر بهانه ای برای حضور در جبهه استفاده می کرد.</p>
<p dir="RTL">او مظهر صبر بود ولی وقتی مانع از اعزام او به جبهه می شدند،‌دیگر جام صبرش لبریز می شد.</p>
<p dir="RTL">مادرش از او میخواست که چند روزی را مرخصی بگیرد و در خانه استراحت کند. اما او می گفت:« مادر! من زمانی مریض هستم که در آنجا(جبهه) نباشم.</p>
<p dir="RTL">او با سادگی هر چه تمام مراسم ازدواج را برگزار کرد. مهریه دوهزار و سیصد تومان بود.</p>
<p dir="RTL">خداوند به او پسری داد. او فرزندش را برای روزهای سخت آماده می کرد. با پسرش خلوت می کرد و به او اسلحه کمری را یاد می داد. به اومعترض شدند. او از شهادت خود خبر داد و گفت:«‌می خواهم پسرم رزمنده شود.»</p>
<p dir="RTL">او باید آزمایشی دیگر می داد. همسرش او را بین ترک سپاه و حضور در جبهه و زندگی با او مخیر کرده بود. مرتضی ،‌در حالیکه مجروح بود و عصا به دست ، در دادگاه حاضر شد و طلاق زنی را امضاء کرد که دیگر نمیخواست همراه او در صف عاشورائیان باشد.</p>
<p dir="RTL">از جلوی بیت اعزام می شدند. قرار بود عملیات خیبر انجام شود. او برای رسیدت به آنجا سر از پا نمی شناخت. هوا سرد بود و من بادگیرم را دادم تا سردش نشود. اما انگار نه انگار! او مست حضور و معنویت بود.</p>
<p dir="RTL">اخلاق خاصی در سیره فردی و اجتماعی اش داشت. از جمله اخلاقهایش نظم و سلیقه اش بود. او همیشه نخ و سوزن به همراه داشت .</p>
<p dir="RTL">او شجاع، نترس و در عین حال مردمدار بود.</p>
<p dir="RTL">آیت ا&#8230; مروج(ره)،‌بارها می گفتند که «فخرزاده،هیچوقت از نماز شبش غفلت نکرد.»</p>
<p dir="RTL">اهل مطالعه بود و به تفسیرقرآن، نهج البلاغه، نهج الفصاحه و تاریخ انبیاء و اولیاء‌الهی علاقه ویژه ای داشت.</p>
<p dir="RTL">او ذوق شعری داشت و شعر و نوحه می گفت. اما ماندگارترین شعرش را قبل از عملیات کربلای ۵ سروده و در آن خبر شهادتش را آورده بود.</p>
<p dir="RTL">آقا مرتضی به خاطر لیاقتهایش فرمانده گردان المهدی(عج) از لشکر عاشورا شده بود.عملیات کربلای ۵ این گردان به همراه دوگردان دیگر برای کمک به لشکر عاشورا به منطقه شلمچه اعزام شدند.</p>
<p dir="RTL">برای استقرار گردانهاباید خاربوته ها و علفهای هرزرا بر می داشتند و آقا مرتضی فرمانده گردان با نیروهایش داوطلبانه این کار را به نحو احسن انجام دادند.</p>
<p dir="RTL">گردان المهدی خسته شده بود و آقا مرتضی در خواب! می خواستند گردان دیگری را به عملیات اعزام کنند. تا ایشان متوجه شد،‌نگذاشت. او می دانست بسیجیانش نیز راضی به این کار نیستند.</p>
<p dir="RTL">آقا مرتضی در جلوی گردان در حال حرکت بود که در پشت دریاچه ماهی ترکشی به ایشان خورد و او مزد اینهمه زحماتش را گرفت.</p>
<p dir="RTL">بدن مطهرش را در گلزار شهدای میراشرف به خاک سپردند. روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!</p>
<p dir="RTL">چندجمله ای را از وصیت نامه اش را باهم میخوانیم:</p>
<p dir="RTL">من در هر لحظه از ابعاد زندگیم افتخار میکردم که یک نفر خدمتگزار اسلامی هستم و افتخار میکردم یک زمان،‌طبق قانون قرآن و اسلام به رهبری امام خمینی(قدس سره الشریف) در عصر حاضر زندگی می کردم.</p>
<p dir="RTL">ای جوانان! ای سربازان امام زمان(عج) و ای ملت شریف ایران! قدر این کشور اسلامی را بدانید. جدیت کنید&#8230;.این جمهوری اسلامی آسان به دست شما نرسیده&#8230;..</p>
<p dir="RTL">خطاب به مادر و خواهر!</p>
<p dir="RTL">مثل حضرت زینب(س) استقامت کنید و زیاد گریه نکنید و زمانی که خواستید برای من گریه کنید،‌امام حسین(ع) و حضرت علی اکبر(ع)‌ و حضرت ابوالفضل(ع) را یاد کرده و گریه کنید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/445/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نظری کوتاه بر زندگی سردار شهید حسین نفیسی</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/416</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/416#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 06:44:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>shokri</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>
		<category><![CDATA[حسین نفیسی-سردار شهید-زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=416</guid>
		<description><![CDATA[اَلّلهُمَّ تَقَبَّل مِنّا هذَا القُربان «حسین نفیسی» ز خون دشت ایثار به عرش معلای حق پر گرفته خوشا ، بخت او را که چون عشقبازان ز سرپنجه عشق ساغر گرفته شهید حسین نفیسی فرزند علیقلی در سال ۱۳۴۱ (درست ۱۶ سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی) در دارالارشاد اردبیل چشم به جهان گشود . در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong><strong><a href="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/11/1791566KAKA001-001.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-417" title="سردار شهید حسین نفیسی" src="http://balazadeh.ir/wp-content/uploads/2011/11/1791566KAKA001-001-239x300.jpg" alt="سردار شهید" width="239" height="300" /></a></strong></strong></p>
<p dir="RTL"><span class="Apple-style-span" style="font-weight: 800;"><br />
</span></p>
<p>اَلّلهُمَّ تَقَبَّل مِنّا هذَا القُربان</p>
<p>«حسین نفیسی» ز خون دشت ایثار به عرش معلای حق پر گرفته</p>
<p>خوشا ، بخت او را که چون عشقبازان ز سرپنجه عشق ساغر گرفته</p>
<p>شهید حسین نفیسی فرزند علیقلی در سال ۱۳۴۱ (درست ۱۶ سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی) در دارالارشاد اردبیل چشم به جهان گشود .</p>
<p>در خانواده سخت کوش که با زور بازو همه همّ خود را برای کسب مال حلال می پرداختندتا ورثه ای صالح و صالحه داشته باشند که یکی از آنها همین عزیز است .</p>
<p>او از اوان نوجوانی هم درس می خواند وهم کار می کردتا کمکی برای پدرش باشد( او باید در سختی بزرگ شود تا در آزمونهای سختی که در پیش دارد موفّق باشد.)</p>
<p>از نوجوانی شجاع بود ؛ وقتی که دوستانش از تکثیر و پخش اعلامیه اعلامیه های امام (ره) هراس داشتند او شبها خودش به دنبال اعلامیه می آمد وآن را با رفقایش پخش می کردند.</p>
<p>او را از بس بازداشت کرده بودند، دیگر عادت کرده بود . او عزم مبارزه داشت .</p>
<p>ایام محرّم رسیده بود . او می دانست عزاداری حسینی باید با شعور حسینی باشد؛ او همه را متوجه کرده بود که باید در عزاداری ها شعارهای انقلابی هم بدهند و او هماهنگ کننده بود(قابل توجه هیئتهای مذهبی)دسته های عزاداری با شعارهای انقلابی در مساجد حاضر می شدند .</p>
<p>انقلاب پیروز شده بودو او تازه شده بود ۱۶ ساله امّا مگر می توانست بخوابد او تازه کارش شروع شده بود . وبیشتر شبها را در پایگاه محله به سر می برد.</p>
<p>ندای عاشورائی امام خمینی (ره)طنین انداز شده بود ؛ او هم همچون قطره ای به این دریای عظیم پیوست .</p>
<p>اوّلین اعزام حسین ، خرمشهر یا همان خونین شهر بود. همه جا درهم ریخته بود امّا او با همان آرامش همیشگی مشغول نبرد بود ومدام به رزمندگان روحیه می بخشید.</p>
<p>جبهه را جائی می دانست که انسان را می سازد و به خدا نزدیک می کند و رفت تا به لقاءش برسد.</p>
<p>بااینکه از ناحیه پا زخمی شده بودامّا باهمان وضع می جنگید.</p>
<p>هفت سال در سفره عشق میهمان بود امّا دیگر دلش برای رسیدن به وصال می تپید و آرام و قرار نداشت .</p>
<p>همه حرفش خاطرات رفقای شهیدش شده بود وعشق به «الله»</p>
<p>به قول بسیجی ها ، نور بالا می زد.</p>
<p>بعضی از آیات قرآنی و اشعار عرفانی را از حفظ می خواند « دست از طلب ندارم تا کام من برآید»</p>
<p>فکر کرد دعای پدر و مادر ردخور ندارد وگفت نکند سفره را جمع کنند وما بی نصیب بمانیم پس دست به کار شد و در نامه ای از آنها خواست برای شهادتش دعا کنند تا لقاءش را برای آنها روزی کند (اون هم با چه حال و روزی؛ با اشک حسرت)</p>
<p>رفیقش می گوید : گفتم : حسین در چه فکری ؟ در جوابم گفت : شهادت ؛ گفتم: سعادت را در چه می بینی ؟ گفت : «شهادت» و او سعادت حقیقی را پیدا کرده بود .</p>
<p>بعداز اتمام نامه خود را برای رفتن به خط آماده می کردیم « عملیات والفجر ۱۰شروع شده بود»</p>
<p>ناگهان صدای بچه ها برخاست ؛ بچه ها هواپیما ! هواپیمای دشمن هم منطقه را بمباران می کردو هم مناطق مسکونی حلبچه را</p>
<p>اما این بمبها فرق می کرد بوی سیب و &#8230; می آمد آری شیمیایی زده بودند (به یاد همه شیمیایی ها که هر روز وهر لحظه شهید می شوند و تاولهایش را به یادگار دارند.)</p>
<p>این بمب شیمیایی برای حسین نفیسی وعده وصل بود و پیکر نیمه جانش آرام بر روی زمین افتاد و در آسمان زیبای عشق به پرواز درآمد و در کنار محبوب قرار گرفت « طوبی لهم وحسن مأب»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/416/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدحی از معرفت</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/377</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/377#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2011 21:18:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[قدحی از معرفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=377</guid>
		<description><![CDATA[این مطالب برگرفته از بیانات آیت الله سیدحسن عاملی نماینده ولی‌فقیه در استان وامام جمعه محبوب اردبیل و استاد حلقه‌های صالحین می‌باشد که با اندکی تلخیص در اختیار خوانندگان عزیز قرار گرفته است. اگر این لقب درست شود همه چیز تامین است مگر روشنایی روز است که مرا نگه می‌دارد؟ بقیه اش یادم نیامد!! ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطالب برگرفته از بیانات آیت الله سیدحسن عاملی نماینده ولی‌فقیه در استان وامام جمعه محبوب اردبیل و استاد حلقه‌های صالحین می‌باشد که با اندکی تلخیص در اختیار خوانندگان عزیز قرار گرفته است.</p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/144">اگر این لقب درست شود همه چیز تامین است</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/146">مگر روشنایی روز است که مرا نگه می‌دارد؟</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/148">بقیه اش یادم نیامد!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/150">ای وای تاریک شدم</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/152">مگر غیر حق می‌تواند&#8230;.؟!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/155">امروز متوجه شده‌ام که بخیل نیستم</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/156">عجیب بود که آقا قهوه را میل نفرمودند</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/157">این خانه صاحب دارد</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/158">ربنا&#8230;.ربنا!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/160">اشک چشم تو را با باعبدالله هماهنگ می‌کند</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/161">فرزندم مهدی وقتی بیایند&#8230;.</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/162">دو تومانی امام حسین و شاه یک جا جمع نمی‌شوند!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/163">تباکی اظهار تعلق است</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/176">یا اطهر الاطهرین</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/177">ما دوّمی نداریم!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/180">زهرا سلام الله علیها را خدا تطهیر کرده</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/182">معراجَهُ الی الله و معراجی الی السَّماءِ</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/183">من به قلب مجرم هم وارد می‌شوم</a></p>
<p>‌<a href="http://balazadeh.ir/archives/184">مثل آنها نباش!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/186">عارف چو برنجد&#8230;.</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/187">اَجرُک علیَّ</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/189">هیکلشان بزرگ شده است اما روحشان کوچک مانده</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/190">مردانگی اهل بیت علیهم السلام</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/202">هر چه از شما برده‌ایم پس می‌دهیم!!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/203">علم آنها به مرتبه شما قد نمی‌دهد</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/204">پسرم برای من حسناتی نمی‌فرستد</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/205">بیرون از اینجا چه کاری انجام می‌دهی؟</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/207">لذت سجده</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/214">سجده نزدیک ترین حالت بنده به خدا</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/214">باید پول اورا زیاد کنم</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/217">قبل از مرگش مبتلا به بلیه‌ای می‌شود</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/220">نفرین نماز</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/222">مگر من تو را الان صدا کرده‌ام؟</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/229">بیدار شو که آقا شیخ مرتضی پشت در نشسته اند</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/233">حضرت آدرسش را داده اند</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/234">آنگه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/236">تحمل تجلی خداوند محال است</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/223">باید از الفاظ شروع کند!!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/223">گفتا که محوما شو آنگه ببین تو مائی</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/225">در بازار باش ولی بازاری نباش!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/226">تو منسوب به ما هستی</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/227">بعضی را شیطان برای نماز شب بیدار می‌کند</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/250">او یک عمر به من لبیک گفته!!</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/251">از در پشتی ببر!</a></p>
<p>‌<a href="http://balazadeh.ir/archives/252">آقا شیخ وقتی کاری بلد نیستید چرا وارد آن می‌شوید؟</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/254">شما را در این حالتان نیز دوست داریم</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/256">بگذارید حقی را که به گردن من دارید ادا کنم</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/257">غضب خدا نیز عین رحمت است</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/258">نمونه‌ای از لطافت روحی</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/260">حیا کنید، این چه کاری است که می‌کنید؟</a></p>
<p><a href="http://balazadeh.ir/archives/261">همه اینها نتیجه ناپاکی است</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/377/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هدایای سایت</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/370</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/370#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2011 21:01:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[هدایا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=370</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/370/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهید مهدی باکری</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/368</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/368#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2011 20:56:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=368</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/368/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهید برات سقایی</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/331</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/331#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Oct 2011 09:48:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=331</guid>
		<description><![CDATA[برات تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رشدیه اردبیل در سالهای ۱۳۵۲-۱۳۴۷ گذراند و مقطع راهنمایی را در مدرسه شهید ایادی به پایان رساند (۱۳۵۵-۱۳۵۲).سپس دوره متوسته را آغاز کرد و تا سال سوم به تحصیل ادامه داد و بعد از آن ترک تحصیل نمود.۲ سقایی در محیطی آکنده از صفا و صمیمیت پرورش یافت. در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برات تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رشدیه اردبیل در سالهای ۱۳۵۲-۱۳۴۷ گذراند و مقطع راهنمایی را در مدرسه شهید ایادی به پایان رساند (۱۳۵۵-۱۳۵۲).سپس دوره متوسته را آغاز کرد و تا سال سوم به تحصیل ادامه داد و بعد از آن ترک تحصیل نمود.۲<br />
سقایی در محیطی آکنده از صفا و صمیمیت پرورش یافت. در سنین نوجوانی اوقات خود را بیشتر در خانه می گذراند و در کارگاه فرش بافی که در خانه دایر کرده بودند کار می کرد.۳<br />
با اوجگیری مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی، برات نیز وارد صحنه های مبارزاتی شد و از این زمان تغییر و تحولاتی در رفتارش پدیدار شد. او در تمام صحنه ها و راهپیمایی های اردبیل حضوری فعال داشت. محمد سلیمی اصل در این باره می گوید: « در دوران انقلاب بود که برات سقایی در کلیه راهپیمایی ها شرکت می کرد و شبها به تنهایی به پخش اعلامیه و نصب تراکت و شعار نویسی مشغول بود و یادم هست که در یکی از روزهای سخت دوران انقلاب به من گفت: پسر عمو، «بعد از ظهر درخانه باش با تو کار دارم» حدود ساعت ۴ بعد ظهر بود که آمد و گفت: «رادیو ضبط را بردار و اتاق دیگر برویم.» به اتاق دیگری رفتیم. از جیب خود نواری را در آورد و با هم به نوار سخنرانی امام (قدس) در فرانسه گوش دادیم. سپس آن را تکثیر و در بین جوانان پخش کرد.»۴<br />
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷در سن ۱۶ سالگی به عضویت سپاه اردبیل در آمد و در سمت های مختلف همچون مربی آموزشی نظامی و کادر اطلاعات سپاه به ایفای وظیفه پرداخت. ۵<br />
قبل از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران جهت مقابله با گروهک های ضد انقلاب کردستان اعزام شد. در این منطقه بود که در اثر اصابت گلوله از ناحیه دست به شدت مجروح شد. یکی از همرزمانش در این باره می گوید: «در کردستان بودیم که خبر رسید گروهی از دمکرات ها آمده و عده ای از زنان را با خود برده اند. به سرعت آماده شده و به منطقه درگیری رفتیم و به عناصر دمکرات حمله کردیم و زنان را آزاد نمودیم . برات خیلی خوشحال بود، از او پرسیدم که چرا این قدر خوشحال هستی؟ گفت: «خوشحالم که اجازه ندادیم به این زنان تجاوز شود.» گفتم از این زنان دمکرات ها نیز دارند. در جواب گفت: «حفظ ناموس برای همه واجب و لازم است.» ۶<br />
بعد از عضویت در سپاه پاسداران انقلاب به سفارش و تاکید داور یسری (فرمانده سپاه اردبیل) به فکر ازدواج افتاد و با دختری به نام طیّبه صمد زاده ازدواج نمود. مراسم ازدواج، خیلی ساده و به دور از تجملات برگزار شد و مهریه عروس د رحدود یکصد هزار تومان بود. ۷<br />
برات برای اولین بار در سن ۱۸ سالگی توسط سپاه اردبیل عازم جبهه های نبرد شد و در نیروهای اعزامی از آذربایجان که بعداَ به تیپ ۳۱ عاشورا تبدیل شد به معاونت فرمانده گردان منصوب شد. ۸<br />
وی با اینکه تازه ازدواج کرده بود و حضور در جمع خانواده منطقی می نمود، حضور خود را در مناطق عملیاتی لازم دانسته و در عملیات حصر آبادان و ثامن الائمه (ع) شرکت کرد و برای بار دوم مجروح شد. یکی همرزمانش در این باره می گوید: «روزی با پدر برات سقایی برخورد کردم. وی با نگرانی گفت: «برات مجروح شده و در یکی از بیمارستان های یزد بستری می باشد. فردا به یزد برود و خبری برای ما بیاورد.» من هم صبح روز بعد با یکی از دوستانم عازم یزد شدم. برات سقایی را در بیمارستان یافتم و با هزار زحمت از دکتر، ترخیص او را گرفتیم. در آن زمان بنزین کوپنی بود و جلوی پمپ بنزین ها صف طویلی از اتومبیلها تشکیل می شد. در بین راه بخاطر عجله تصمیم گرفتم بدون نوبت بنزینم بزنم. شهید با قسم دادن ما مانع این کار شد و اظهار داشت: «مردم فکر می کنند از لباس فرم سپاه سوء استفاده می کنیم.» بین راه قرار شد پانسمان روی زخمش عوض شود. قبل از این کار از من قول گرفت هرچه دیدم به خانواده اش نگویم. من هم قول دادم. هنگام پانسمان زخمش، دیدم دو تا از انگشتهای پایش قطع شده است.» ۹<br />
درنهم آبان ماه ۱۳۶۰ علی سقایی (برادر برات) در عملیات آزاد سازی بستان در منطقه عملیات طریق القدس به شهادت رسید. برادر دیگر وی، ابراهیم نیز مجروح شد. ۱۰<br />
در سال ۱۳۶۱ پایگاه محله یعقوبیه را بنیان نهاد و با تشکیل کلاسهای قرآن، جوانان را تعلیم میداد. در همین زمان با جنگلبانی و ستاد مبارزه با مواد مخدر نیز همکاری داشت. اما دوری از مناطق عملیاتی را تاب نیاورد و برای چندمین بار عازم جبهه ها شد. یکی از دوستانش درباره آخرین دیدار خود با برات می گوید: «تازه از عملیات برگشته بودیم. برات قصد داشت همراه خیل عظیمی از بسیجیان منطقه اردبیل به جبهه اعزام شود و فرماندهی آن گروه اعزامی را به عهده داشت. با توجه به دوستی صمیمانه از او درخواست کردم نهار رادر منزل ما بخوریم. بعد از خوردن ناهار برگشتیم و دیدیم که برادران اعزام شده اند. خیلی ناراحت شد. با ماشینی که داشتیم به سرعت به محل تجمع نیرو ها رفتیم و به اکیپ اعزامیان رسیدیم. گریه کنان با من خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد؛ غافل از این که این دیدار، آخرین دیدار ما خواهد بود.» ۱۱<br />
برات، سرانجام درتاریخ ۲/۵/۲۱۳۶۱ در مرحله چهارم عملیات رمضان که فرمانده گروه بسیجیان اردبیل بود در پاسگاه زید شلمچه از ناحی، شکم مجروح شد، اما برای این که روحیه نیروها تضعیف نشود از انتقال به پشت خط مقدم ممانعت به عمل می آورد. نیروها پیشروی کردند و او در تنهایی به شهادت رسید. پدرش درباره نحوه شهادت وی می گوید: «روزی به من گفتند مژده که ابراهیم از جبهه برگشته. با مادرش بیرون آمدیم. دیدیم که با عصا می آید. مادرش خواست شیون فریاد کند من مانع شدم. از حال برات جویا شدم. ابراهیم گفت: «حمله شروع شد و من مجروح شدم و از برات خبری ندارم.» بعد ها از معاون سوم برات که اهل سراب بود شنیدم که گفت : «من دیدم که برات از ناحیه شکم مجروح شده و محل زخم را با شال گردن بستم.» نیروهای تحت امر به او گفتند که اجازه دهد وی را به عقب انتقال دهند. اما برات گفته بود که روحیه بچه ها خراب می شود. سایر مجروحان را به عقب انتقال دهند. بعد ها هم نتوانستیم او را پیدا کنیم.»‌ ۱۲<br />
رحمان لطفی که از مسئولین محور بهداری تیپ عاشورا بود می گوید: «شب مرحله چهارم عملیات رمضان بود. وقتی که من به طرف خط می رفتم برات را دیدم. زخمی شده بود و لنگان لنگان برمیگشت. گفتم تو را با ماشین به بهداری برسانم. گفت که: «برو جلوتر اوضاع بد تر است. من برمی گردم.» هرچه اسرار کردم نپذیرفت. ظاهرا در راه مجددا در اثر ترکش یا گلوله به شهادت رسید. شب، نیروها عقب نشینی کردند و حدود دویست نفر از شهدا و مجروحین جا ماندند که شهید برات سقایی از جمله آنها بود.» ‌۱۳<br />
اما سرانجام بعد از گذشت ۱۳ سال در سال ۱۳۷۴ جنازه شهید برات سقایی از روی پلاک شماره ۵۰۲-۲۱۲-jj توسط گروح تفحص، ‌کشف و به اردبیل انتقال یافت و در قبرستان علی آباد ( گلشن زهرا ( ع ) به خاک سپرده شد. ۱۴<br />
برات در ‌آخرین نامه ای که برای پسر عمویش نوشت اینگونه وصیت کرد: «پسر عمو جان، تنها آرزوی ما این است که امام را دعا کرده و به وصیت شهدا عمل کنید. امید واریم در صحنه همیشه باقی بمانی و به گریه و زاری مادران شهید بیشتر توجه کنی. حداقل هفته ای چند بار به خانه عزیز از دست رفته و مهمان ایزد متعال رفته باشی. به پدر و خصوصا مادرم دلگرمی بیشتر دهی که پیروزی از آن ماست؛ فتح یا شهادت در مکتب اسلام هردو پیروزی محسوب می شود. پدرم را نگذارید بیشتر ناراحت شوند چنانچکه درشهادت علی برادرم ناراحتی بیشتری می کشید. خوشا به حال آن پدر و مادری که بند قلبش را فدای خدا می کند. اگر سعادت نصیبم گردید و خداوند متعال عذر گناهانم را قبول کرد به درجه شهادت نایل گشتم در سمت راست برادرم علی‌، تابلو نصب کنید اگر جایی نباشد که ان شاالله می شود بغل دست شهید عسگر الطافی آن مرد ایمان دفن می کنید ان شاالله. وصیتی که برایت دارم هدیه ای که می فرستم به منزل خود نصب کنی اگر برگشتم ببینم اگر شهید شدم روحم می بیند و امید دارم شما و مشهدی غلام برادر بزرگم هیچ بهانه ای برای ترک نماز نیاورید.<br />
به امید پیروزی حق بر باطل در تمامی جبهه ها<br />
برات سقایی»۱۵</p>
<p>پی نوشتها<br />
۱-سقایی، ‌بهلول، ‌سرگذشت پژوهی ص ۴ پرونده کارگزینی<br />
۲-حکم کارگزینی شاهد<br />
۳-سقایی، ‌بهلول، ‌سرگذشت پژوهی ص۶<br />
۴-سلیمی اصل، ‌محمد، ‌همان ماخذ ص ۳۰<br />
۵-سقایی، ‌بهلول، ‌همان ماخذ ص۹ و نیزنک: ص ۱۲<br />
۶-محمدی دوست، ‌اژدر، همان ماخذ ص ۳۲<br />
۷-سقایی، ‌بهلول ، ‌همان ماخذ ص۱۱<br />
۸-‌سرگذشت پژوهی ص ۲<br />
۹-کامل،‌ گهرفر، همان ماخذ ص ۲۹<br />
۱۰اکبری، ‌مصطفی، همان ماخذ ۳۱<br />
۱۱-اکبری،‌ مصطفی،‌ همان ص ۳۱ ، ۲۶<br />
۱۲-سقایی،‌ بهلول،‌ همان ماخذ ص ۱۳<br />
۱۳-لطفی،‌ رحمان، مصاحبه تلفنی با نگارنده<br />
۱۴-سرگذشت پژوهی ص ۲ و نیزنک: گواهی شهادت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی<br />
۱۵-پرونده فرهنگی، وصیت نامه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/331/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهید عمران پستی</title>
		<link>http://balazadeh.ir/archives/330</link>
		<comments>http://balazadeh.ir/archives/330#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Oct 2011 09:48:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرداران استان اردبیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://balazadeh.ir/?p=330</guid>
		<description><![CDATA[عمران پستی، در ۱۹ آذر ۱۳۳۸ از مادری به نام معشوقه پور هدایت، در روستای هشتچین –از توابع شهرستان خلخال– به دنیا آمد. پدرش (ممد علی پستی) کشاورز بود. دوره ابتدایی را در سالهای ۱۳۴۹– ۱۳۴۴ و دوره راهنمایی را در سالهای ۱۳۵۲– ۱۳۵۰ در مدرسه هشتچین، در زادگاهش به پایان رساند و به عنوان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عمران پستی، در ۱۹ آذر ۱۳۳۸ از مادری به نام معشوقه پور هدایت، در روستای هشتچین –از توابع شهرستان خلخال– به دنیا آمد. پدرش (ممد علی پستی) کشاورز بود. دوره ابتدایی را در سالهای ۱۳۴۹– ۱۳۴۴ و دوره راهنمایی را در سالهای ۱۳۵۲– ۱۳۵۰ در مدرسه هشتچین، در زادگاهش به پایان رساند و به عنوان شاگرد ممتاز برای ادامه تحصیل از طرف دولت به شهر اردبیل رفت و دوره متوسطه را طی سالهای ۱۳۵۵– ۱۳۵۲ در دبیرستان شاه عباس اردبیل به پایان برد و در رشته ریاضی دیپلم گرفت. او در کنار تحصیل، در هر فرصت پیش آمده به کمک خانواده می رفت. مادرش در این باره می گوید: «عمران از همان کودکی در کارهای کشاورزی و باغداری کمک می کرد اکثر درختهای باغ ما از یادگارهای اوست»۱</p>
<p>عمران پس از اخذ دیپلم، در سال ۱۳۵۵ در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران پذیرفته شد و به تحصیل پرداخت.<br />
با اوج گیری انقلاب اسلامی، عمران نیز به فعالیت های سیاسی مذهبی در دانشگاه روی آورد و در خوابگاه، جلسات درس اخلاق و قرآن برپا می کرد. ۲<br />
پس از تعطیلی دانشگاه ها در سال ۱۳۵۶ برای استمرار مبارزه با رژیم پهلوی به شهرستان خلخال بازگشت و در پخش اعلامیه های حضرت امام (قدس) فعال بود و مجالس سخنرانی علیه رژیم شاه بر پا می کرد. با افزایش فعالیت های عمران ساواک جلوی سخنرانی هایش را گرفت و بار ها او را تهدید به مرگ کردند. ۳<br />
اما او از پای ننشست و اولین راهپیمایی را از دبیرستان ها علیه رژیم شاه در خلخال به راه انداخت. او سر دسته و رهبر تمام راهپیمایی های این شهرستان بود. اکثر اوقاتش را در مساجد و مراسم مذهبی سپری می کرد و یا به مطالعه کتابهای استاد مطهری و سایر آثار مربوط به انقلاب می پرداخت. خواهرش می گوید: «حکومت شاه نباید از موضوع با خبر شود و شما هم بعد ها می فهمید که چرا این کتابها را می خوانم .» ۴<br />
همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و ورود حضرت امام خمینی به ایران در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، عمران از اعضای «کمیته استقبال» از حضرت امام در تهران بود. پس از پیروزی انقلاب، از دانشجویان پیرو خط امام بود که لانه جاسوسی آمریکا رادر ۱۳ آبان ۱۳۵۸ تسخیر کردند. ۵ پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد پیوست و در تهران &#8211; در واحد گزینش – مشغول به کار شد و هم زمان در تشکیل جهاد سازندگی خلخال به ایفای نقش پرداخت. ۶<br />
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بسیار سعی کرد که در جبهه ها حضور یابد ولی مانع می شدند. سر انجام با تهدید به استعفا ۷ و اصرار بسیار، با اعزام وی به جبهه موافقت شد. مدتی معاون گروهانی از گردان جعفر طیار بود ۸ و در عملیاتهای والفجر مقدماتی، والفجر ۱ و والفجر ۴ شرکت کرد. یکی از نیروهای گردان حضرت قاسم لشکر ۳۱ عاشورا نقل می کند :<br />
«پس از حضور در عملیات والفجر مقدماتی برای پدافند منطقه عملیاتی، گردان ما به همراه رزمندگانی از لشکر ۲۷ حضرت رسول (ع) ماموریت داشت. طرف راست محل استقرار گردان ما تپه های دوقلویی بود که در اختیار داشتن آن، برگ برنده ای محسوب می شد. شبها نیروهای لشکر حضرت رسول آن را تصرف می کردند ولی صبح روز بعد عراقی ها به کمک توپ و تانک آن را باز پس می گرفتند این کار تا هشت روز ادامه داشت. روز هشتم وقتی تانک های عراقی برای تصرف مجدد تپه ها آرایش گرفته بودند، ‌هوز به تیررس نیروهای خودی نرسیده بودند که ناگهان ده تا پانزده تانک عراقی یکی پس از دیگری با آر پی جی ۷ منهدم شدند. با انفجار تانک ها رعب و وحشت سنگینی عراقی ها را در برگرفت و تانک های باقی مانده عقب کشیدند. همه رزمندگان در تعجب بودند که چشمهای شگفت زده آنان به عمران پستی افتاد که در لابلای تانک های آتش گرفته دشمن یک تنه در حال انهدام تانک های در حال فرار عراق بود. درهمین حال مجروح شد و در حالی که اشک شوق بر دیدگان همه جاری بود پیکر مجروحش را بر دوش گرفتند و به سنگر های خودی آوردند. بدین ترتیب عراقی ها عقب نشینی کردند و این حرکت عمران پستی جای پایی شد برای تحکیم مواضع نیروهای خودی و مقدمه ای برای پیروزی های بعدی.»‌۹<br />
پس از عملیات والفجر ۱ طی حکمی از سوی حاج همت – فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ع) – مسئول تشکیل گردان حبیب ابن مظاهر شد و گردانی تشکیل داد که از گردان های نمونه لشکر بود. او شعار «هر چه خداوند خواست همان می شود» را چنان در میان نیروهایش جا انداخته بود که در موقعیت های بحرانی، آن را با صدای بلند تکرار می کردند. عمران در جمع نیروهایش و سایر رزمندگان به «فرمانده عبدالله » معروف بود. او محبوب همه بسیجی ها بود به طوری که وقتی در بین آنها حاضر می شد همه یک صدا فریاد می زدند «صل علی محمد ، فرمانده گردان ما خوش آمد»<br />
در عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین، گردان حبیب ابن مظاهر در قله ۱۸۶۶ از ارتفاعات کانی مانگا، به سمت دشمن پیشروی کرد و سنگرهای آنها را یکی پس از دیگری به تصرف در آورد. تنها یک سنگر دشمن سرسختانه مقاومت می کرد به طوری که گردان زمین گیر شد و دلهره ای بین رزمندگان پدید آمد. در این حال فرمانده عبد الله، سینه خیز به سوی دشمن رفت و با پرتاب نارنجک به آنان حمله ور شد. نیروهای دشمن نیز به طرف او نارنجک انداختند که در اثر انفجار آن عمران مجروح شد. نیروهای دشمن در صدد پرتاب نارنجک دیگری بودند که یکی از بسیجیها (شهید خانواده) خود را به عمران رساند و خود را در بر روی او انداخت و سپر فرماده خود شد و در اثر انفجار نارنجک به شهادت رسید نیروهای گردان بدن مجروح فرمانده خود را به عقب آوردند اما فرمانده اسرار می کرد او را به حال خودش رها کنند و به پاکسازی منطقه عملیاتی ادامه دهند. ۱۰<br />
بعد ها وقتی از او سئوال شد که چرا به تنهایی به طرف سنگر دشمن حمله کرده است، ‌گفت: «یک فرمانده باید موقعیت شناس باشد . وقتی دید عملیات به مرحله ای رسیده که نیروهایش دچار تزلزل شده اند با ید خودش دست به کار شود.» ۱۱<br />
عمران با این اعتقاد که اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد اجرش بیشتر خواهد بود با خانم اکرم جندقی زاده، ازدواج کرد. خطبه عقد آنها توسط آیت الله خامنه ای – رئیس جمهور وقت – در تاریخ ۱۸/۶/ ۱۳۶۲ خوانده شد و او فردای روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند. ۱۲<br />
پس از این که در عملیات والفجر ۴ مجروح شد، مدتی برای مداوا درمنزل بود و در دوازدهم بهمن ۱۳۶۲ (‌سالروز ورود امام خمینی به ایران) زندگی مشترک خود را آغاز کرد . اما در حالی که نه روز از زندگی مشترک با همسر نگذشته و به طور کامل بهبود نیافته بود ، از نزدیک بودن آغاز عملیات آگاه شد و بار دیگر برای فرماندهی گردان حبیب ابن مظاهر در عملیات خیبر به سوی جبهه شتافت. خواهرش می گوید:<br />
«چند روزی از ازدواج عمران نگذشته بود که می خواست به جبهه برود. گفتم ابتدای شروع زندگی مشترک شما است. یک ماه در منزل بمانید. درجواب گفت: «من از شما که شوهرت در جبهه است انتظار این حرفها را ندارم. فقط برایمان دعا کن» ۱۳<br />
همسرش نیز در باره ویژگیها ی وی می گوید:<br />
«عاشق اهل بیت بود و به واجبات، از جمله نماز اول وقت، ‌بسیار اهمیت می داد و عشق زیاد به مطالعه داشت و دروس حوزوی از قبیل فلسفه، ‌منطق و عربی را مطالعه و می کوشید با مسائل عاقلانه و منطقی برخورد کند و مهم تر آنکه رفتن به جبهه را یک تکلیف می دانست.» ۱۴<br />
یکی از همرزمانش درباره شخصیت عمران پستی می گوید: «در کارهای جمعی، خود را کوچک ترین فرد گروه در نظر می گرفت و در شستن ظروف و &#8230; پیشقدم بود و در مسائل گردان حتی الامکان سعی می کرد با نیروهایش مشورت کند.<br />
در عملیات خیبر در تاریخ ۹/۱۲/۱۳۶۲ گردان حبیب ابن مظاهر تحت فرماندهی عمران در منطقه عملیاتی طلائیه به محاصره دشمن افتاد ۱۵ و هلیکوپتر های دشمن روی پل طلائیه رزمندگان را به رگبار بستند. عمران پستی مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفت ولی با وجود جراحت، «الله اکبر» گویان نیروهایش را برای پیشروی فرا خواند و به معاونش دستور حرکت داد. گردان به پیش روی ادامه داد ولی پس از چند ساعت که مجبور به عقب نشینی شد اثری از فرمانده عبدالله به دست نیامد و او از آن زمان تا کنون مفقود الاثر است. ۱۶<br />
عمران پستی قبل از شهادت به مادرش توصیه کرده بود: «اگر به شهادت رسیدم بلند گریه نکنید و اگر جنازه ام آمد شیرینی پخش کنید و مجلس مرا با شادی برگزار نمایید و اگر جنازه ام به دستتان نرسید هر فاتحه ای که برای شهدا می خوانید به من هم می رسد.»‌۱۷<br />
از شهید پستی، وصیت نامه ای به یادگار مانده که در فراز هایی از آن آمده است: «میزان باور هر کسی از کیفیت و نوع اعمالش پیداست. اگر کسی نجاتی را تبلیغ می کند ولی تکالیفی که در زندگی اش انجام می دهد رساننده ی او بدان نجات نیست از دو حال خارج نیست یا جاهل و غافل است و یا باور ندارد.» ‌۱۸<br />
« ای خفتگان! بیدار شوید که مرگ در کمین شما نشسته است. احدی از شما از دام او فرار نتوانید کرد&#8230; قبل از این که دستتان از این اموال و اولاد و از این دار و تکلیف و از این بازار الهی و از این مزرعه آخرت،‌کوتاه بشود فکری بکنید و حسابهایتان را پاک کنید و بارهای گناه را با توبه سبک کنید.» ‌۱۹<br />
«اگرحول معارف الهی اندیشه کنید و خود را بیشتر بکاوید عاشق او می شوید و در راهش سر از پا نمی شناسید و تا به وصالش نرسید آرام نمی گیرد و با هر تقریبی که برایتان حاصل شود عشقتان شعله ورتر می گردد تا جایی که این زمزمه الهی و ملکوتی را به گوش جان می شنوید.» ۲۰<br />
«فکر نکنید که شهادت همین طوری به دست می آید بلکه همان طور که امام فرمودند شهادت یک هدیه ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند.» ۲۱</p>
<p><strong>پی نوشت ها</strong><br />
۱- پور هدایت، ‌معشوقه، سرگذشت پژوهی ،ص۷ ، ۵<br />
۲-حسنی مقدس، ‌علی، همان، ص ۳۰<br />
۳-اخلاصی، ‌زهرا، ‌روایت عشق، ص ۳<br />
۴-پور هدایت،‌معشوقه، سرگذشت پژوهی ،ص ، ۷ ،۸ ، ۲۸<br />
۵-پور هدایت،‌معشوقه، همان ماخذ، ص ۴<br />
۶-اخلاصی ،‌زهرا ،‌روایت عشق، ص ۴<br />
۷-ص ۱۲<br />
۸-روزنامه جمهوری اسلامی، ۵/۶/۱۳۶۷<br />
۹-بخشی، سید زین الدین، سرگزشت پژوهی، ص ۴۱<br />
۱۰-بابایی پور، گلعلی، روزنامه جمهوری اسلامی ، ۵/۶/۱۳۶۷<br />
۱۱-جمهوری اسلامی، شماره ۲۷و ۳۸، ۱/۶/۱۳۶۷<br />
۱۲-جندقی زاده، اکرم، سرگذشت پژوهی، ص ۱۶<br />
۱۳-پستی، مهر انگیز، همان ماخذ، ص ۲۷<br />
۱۴-جندقی زاده، اکرم، سرگذشت پژوهی، ص ۱۷<br />
۱۵-پرونده کارگزینی شاهد<br />
۱۶-غیبی، شاه الدین،‌ سرگذشت پژوهی، ص ۳۹<br />
۱۷-پور هدایت، معشوقه، همان ماخذ، ص ۱۳<br />
۱۸-پستی عمران، شهادت نامه، ص ۱۰<br />
۱۹-همان، ص ۱۳<br />
۲۰-پستی عمران، پرونده فرهنگی، ص ۱<br />
۲۱-همان، ص ۳</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://balazadeh.ir/archives/330/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

